پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پارسا و مهرسا

زردی

متاسفانه با تمام تمهیداتی که مامان انجام داده بود من یک کوچولو زردی داشتم ودر بیمارستان بستری شدم روز چهارم تولدم فکر کنم برای بستری شدن یکم زود بودبرای همین هم تا انجایی که تونستم خوابیدم تا مامان هم خیالش راحت باشه ...
4 مرداد 1390

اولین گردش 3نفره

هنوز 1 ماهم نشده بود که با مامان و بابایی رفتیم باشگاه شرکت از اونجایی که من همش خواب بودم تا مامان کارهامو بکنه هم خواب بودم در گردش هم خواب بودم فقط موقع شام که شد خوب منم گشنم میشه دیگه خوب مگه چیه؟ شام خوردم!!!!!!!!! ...
4 مرداد 1390

غذاهای مامانم

چندوقتی میشه که دیگه طاقتم تموم شده چقدر همه غذا بخورن من نگاه کنم منم موقع غذا خوردن بقیه که میشد دادمیزدم واین طوری شدکه مامانم تصمیم جدی گرفت به من غذا بده البته فکر کنم از غذاهای خودشون نباشه چون میبینم که تویک قابلمه کوچولو داره غذا میپزه وای اولین غذایی که برام درست کرد چقدر خوشمزه بود حریره بادوم بهش میگفتن منم خیلی دوست داشتم تا قاشق تمام میشد داد میزدم که بعدی وبعدی.... واینطوری شدکه منم غذا خور شدم تازه مامانم برام ابمیوه هم میگیره خیلی خوشمزس البته من میوه خبلی دوست دارم برای همین یک وقتهایی مامانم میوه رو همینطوری میگذاره تا من خودم ابش رو بگیرم..... ...
4 مرداد 1390

گردش کوچولو

چون من خیلی به بیرون رفتن علاقه دارم وخوب نمیشه که همش بریم بیرون در نتیجه برای اینکه من خوشحال بشم من رو میبرن توی حیاط وتازززززززشم ازم عکس یادگاری میگیرن اینجا حیاط خونه مامان جونم هستش البته من فهمیدم که اینجا بیرون واقعی نیستش برای همین هم با تعجب به خاله نگاه میکنم که اخه اینجاهم عکس دارههههههههههههه؟ ...
4 مرداد 1390

اغاز سفر

من هفته دیگه میخوام به یک سفر برم که لازم بود برای شروع یک عکس از من بگیرن البته ماجرای این عکس مربوط به دوماهگی منهکه اون موقعه من خیلی کوچولو بودم حتما خاطرات سفرم رو هم مینویسم ...
4 مرداد 1390

خاطرات سفر

هنوز هم در سفر هستم اما دیگه اخرش شده فعلا چندتا عکس میذارم تا بعد کنار یک ببر عکس انداختن شجاعت میخواد من واقعا پسر شجاع شدم ...
4 مرداد 1390

شهر کوچولوها

اسم اینجا مینی موندوسه همه جاهای دیدنی دنیا رو کوچولو درست کردن من هم با سایز این بناها جور در میام این یک عکس ...
4 مرداد 1390

کشتی سواری

یکی از کارهایی که در سفر انجام دادم کشتی سواری بود مامامن وبابا تصمیم گرفتن که با کشتی از وین برن به براتیسلاوا (چه کلمه سختی)خلاصه با کشتی الیزابت روی رود دانوب (وای چه کیفی داشت)رفتیم تو کشتی کلی دوست پیدا کردم البته تمامشون ٥٠ سالی بامن اختلاف سنی داشتن تازشم همشون میگفتن من به بچه ١٠ ماهه میخورم اااااا نمیخوام مگه من چقدرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
4 مرداد 1390